۱۳۹۶ شهریور ۲, پنجشنبه
۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه
دیدگاهی آزاد و ناتمام در بارهی جایگاه آئینی چشمهی قَسلان«قهسلان»:

Faramarz-Kay Babaei
دیدگاهی آزاد و ناتمام در بارهی جایگاه آئینی چشمهی قَسلان«قهسلان»:---------------------------------------------------------------------------
کانی قهسلان؛
وه گـــهرد گوای شاه یادگارهن
کانی قهسلان؛
وه گـــهرد گوای شاه یادگارهن
مایــــــــــەی ئامیژهن نه بهرّ تا بارهن
با ما سازندە سازهش ئهزهلـــــی
با ما سازندە سازهش ئهزهلـــــی
شاه یادگارا سولتـــــانش چهنی
چشمەی قهسلانهش جهم چلتهنی
چشمەی قهسلانهش جهم چلتهنی
شاه یادگارهن گردیشهن چهنی
«دفتر دیوان گورە پردیوری»
چشمهی «قهسلان» نزد یارسانیان نمادی از قداست ساقی و آب به عنوان یکی از پیکریابی های خُداست.
بخشی از مراسم آئینی یارسان در «جَم» آنست که کاسهی آب پاک و زُلالی را حلقهوار بین «جَم» نشینان میگردانند تا هر «جَم» نشینی جُرعهای از آن را بنوشد. ابر سیاه باران ریز(=اهورامزدا) و دریا و رود و چشمه و آب ... همه از پیکریابیهای خُدا هستند، و نوشیدن جُرعهای از آب جم، برای هر «جم» نشینی، نشان پُر شدن هر پیمانهی جانی از خُداست. جمشید، که اولین انسان در جهانبینی اصیل ایران است، از رود وهدایتی(=رود خدا) میگذرد تا وهومن یا دونادون شود. رُستم، پهلوان اسطورهای شاهنامه، در بسیاری از موارد، در کنار چشمه یا رود آبی میخوابد تا آفرینندهی بخش اصلی داستان باشد. رُستم همان رَئوتَخمه یا تُخم روینده است. رُستم دانهی جانی است، که در آمیختن با آب(=خُدا)، سبز و روینده میشود. هر جانی(=انسان)، دانهای است که در آمیختهگی با آب(=خدا) سبز میشود. خُدا، دریا و ساقی جانهاست.
سولتان مهرهمو:
مهکهروی داوا مهکهروی داوا
خهریک مهودی وهی مله گاوا
یاگار زاتیوهن زاتهش والاوا
ئافتاو شهریفهش مهنهی ئهو لاوا
قهسلان مهتارهن جامی نه تهشار
کردم وه خهلات یاگار یار
مایهی تهشارهن قهسلان وهش بو
خهلات یاگار زات بی رهجو
نامواژهی "قهسلان=قَسلان"، شاید همان واژهی "قَزلان" باشد که آن را میتوان به پیلهی ابریشم پیوند داد.
اما به باور بنده، نامواژهی "قهسلان=قَسلان"، شاید همان نامواژهی "کَهسلان=کَسلان" است. "کسلان" از دو بُن واژهی "کس" به معنای؛ یار، رفیق، خویش، همدم، شخص، تن، فرد، جان ... و بُن واژهی "لان" به معنای؛ لانه و آشیانه و جای گردآمدن و جایگاه مهر و پیوند ... است. در جهانبینی اصیل ایران و در آئین یارسان، خُدا، اصل پیوند و آمیختن(=هامیته، آمیژهن، meet،میترا) است. آب جم و چشمهی قهسلان، هر دو، مایهی آمیژهن و اصل پیوند و گردهمائی جم چهلتنی هستند. آب جم و چشمهی قهسلان، هر دو، اصل مهر و پیوند و همجانی ... و پیکریابی ایزد مهر(=میترا) هستند.
بنابراین، شاید بتوان نامواژهی قهسلان(قسلان) را به جایگاه پیوند و مهر معنا کرد. قسلان با سولتان سهاک، که ایزد مهر است، اینهمانی دارد. چرا که، سولتان سهاک(=ایزد مهر) اصل رَسَن و پیوند و مهر در جانها(جانان) است.
مولوی » دیوان شمس » غزلیات:
ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
آن راه زن دل را آن راه بر دین را
زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد
مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را
آن باده انگوری مر امت عیسی را
و این باده منصوری مر امت یاسین را
خمها است از آن باده خمها است از این باده
تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را
آن باده به جز یک دم دل را نکند بیغم
هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را
یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر
جانم به فدا باشد این ساغر زرین را
این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد
آن را که براندازد او بستر و بالین را
زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد
تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را
گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر میجو
رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را
«دفتر دیوان گورە پردیوری»
چشمهی «قهسلان» نزد یارسانیان نمادی از قداست ساقی و آب به عنوان یکی از پیکریابی های خُداست.
بخشی از مراسم آئینی یارسان در «جَم» آنست که کاسهی آب پاک و زُلالی را حلقهوار بین «جَم» نشینان میگردانند تا هر «جَم» نشینی جُرعهای از آن را بنوشد. ابر سیاه باران ریز(=اهورامزدا) و دریا و رود و چشمه و آب ... همه از پیکریابیهای خُدا هستند، و نوشیدن جُرعهای از آب جم، برای هر «جم» نشینی، نشان پُر شدن هر پیمانهی جانی از خُداست. جمشید، که اولین انسان در جهانبینی اصیل ایران است، از رود وهدایتی(=رود خدا) میگذرد تا وهومن یا دونادون شود. رُستم، پهلوان اسطورهای شاهنامه، در بسیاری از موارد، در کنار چشمه یا رود آبی میخوابد تا آفرینندهی بخش اصلی داستان باشد. رُستم همان رَئوتَخمه یا تُخم روینده است. رُستم دانهی جانی است، که در آمیختن با آب(=خُدا)، سبز و روینده میشود. هر جانی(=انسان)، دانهای است که در آمیختهگی با آب(=خدا) سبز میشود. خُدا، دریا و ساقی جانهاست.
سولتان مهرهمو:
مهکهروی داوا مهکهروی داوا
خهریک مهودی وهی مله گاوا
یاگار زاتیوهن زاتهش والاوا
ئافتاو شهریفهش مهنهی ئهو لاوا
قهسلان مهتارهن جامی نه تهشار
کردم وه خهلات یاگار یار
مایهی تهشارهن قهسلان وهش بو
خهلات یاگار زات بی رهجو
نامواژهی "قهسلان=قَسلان"، شاید همان واژهی "قَزلان" باشد که آن را میتوان به پیلهی ابریشم پیوند داد.
اما به باور بنده، نامواژهی "قهسلان=قَسلان"، شاید همان نامواژهی "کَهسلان=کَسلان" است. "کسلان" از دو بُن واژهی "کس" به معنای؛ یار، رفیق، خویش، همدم، شخص، تن، فرد، جان ... و بُن واژهی "لان" به معنای؛ لانه و آشیانه و جای گردآمدن و جایگاه مهر و پیوند ... است. در جهانبینی اصیل ایران و در آئین یارسان، خُدا، اصل پیوند و آمیختن(=هامیته، آمیژهن، meet،میترا) است. آب جم و چشمهی قهسلان، هر دو، مایهی آمیژهن و اصل پیوند و گردهمائی جم چهلتنی هستند. آب جم و چشمهی قهسلان، هر دو، اصل مهر و پیوند و همجانی ... و پیکریابی ایزد مهر(=میترا) هستند.
بنابراین، شاید بتوان نامواژهی قهسلان(قسلان) را به جایگاه پیوند و مهر معنا کرد. قسلان با سولتان سهاک، که ایزد مهر است، اینهمانی دارد. چرا که، سولتان سهاک(=ایزد مهر) اصل رَسَن و پیوند و مهر در جانها(جانان) است.
مولوی » دیوان شمس » غزلیات:
ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
آن راه زن دل را آن راه بر دین را
زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد
مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را
آن باده انگوری مر امت عیسی را
و این باده منصوری مر امت یاسین را
خمها است از آن باده خمها است از این باده
تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را
آن باده به جز یک دم دل را نکند بیغم
هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را
یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر
جانم به فدا باشد این ساغر زرین را
این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد
آن را که براندازد او بستر و بالین را
زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد
تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را
گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر میجو
رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را
«ایزد مهر نگهبان جان و ژیانتان باد»
۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه
کرمانشاە «کرماشان»- دالاهو«دالەهوو»- ریجاب«ریژاو»- سهراو «یاران»
کرمانشاە «کرماشان»- گهوارهی گوران«گاوارهی گوران»
![]() |
| کرمانشاە «کرماشان»- دالاهو«دالەهوو»- بیونیج«بیوهنیژ»- نزیک وه «مهر بالوول» *** دالاهو(دالههوو): دال= شهباز، فروهر، آفریدگار، خُدا هوو= به، مینو، کان، سرچشمه دالههوو= کان و سرچشمهی ایزدان |
۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه
کرمانشاه«کرماشان»- سَرپُل ِزَهاب«سهرپیلی زههاو» «بزمیراوا- مله کرمینه»
![]() |
| سَرپُل ِزَهاب«سهرپیلی زههاو» «بزمیراوا- مله کرمینه» |
![]() |
| پارسی: بَلوط کوردی: بهلو,بهڕو,بهڕی,جهفت |
![]() |
کرمانشاه«کرماشان»- سَرپُل ِ زَهاب«سهرپیلی زههاو» پس از باران «دوائی واران» |
***
شعر برف نو- احمد شاملو
- - -
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشستهای بر بام
پاكی آوردی ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام
راه شومیست میزند مطرب
تلخواریاست میچكد در جام
اشكواریست میكشد لبخند
ننگواریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار
نقش هم رنگ میزند رسام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسیخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا كه برنیاید گام
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب میکند پیغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!
![]() |
| کرمانشاه«کرماشان»- سَرپُل ِ زَهاب«سهرپیلی زههاو» پس از باران «دوائی واران» |
کرمانشاه«کرماشان»- گهواره گوران«گاوارهی گوران»- یادمان«شونگە» تیمور بانیارانی ***
تیمور بانیارانی میفرماید:
داوودی بهشهر
مورغی دیم نه زیل داوودی بهشهر
ئهلماس هژمهت بورهندهی دوو سهر
فهتات و فتوور فهتح فانی کهر
سه قالب یهک مهغز چل شهم یهک فهنهر
دو کان یهک کالا سه زهوج یهک بهشهر
تهیموورم تاووس موستهفام نه زیل
دیدهی شهکاکان پوشان پهردهی لیل
شون شهم وهستهن نه جامهی حهیاس
ئاخیز کهرد نه چهپ وهست نه تهخت راس
حهیدهرهن موسی رهمز ساحبکار
شهش زات نه سه زیل یهک جهسهد قهرار
سه دیده یهک دل سه زات یهک ئهنداز
تهیموور یار نهو دهم مهبو سهر ئهفراز
- - -
دیدگاهی آزاد و ناتمام:
تیمور بانیارانی در اینجا به بعضی از رمز و رازهای جهانبینی مُغان و آئین یارسان اشاره میکند. او با نام بردن از خود، در واقع، تصویربنیادی و فطری انسان را در این جهانبینی و آئین بازتاب میدهد. او اشاره میکند به تُخم و گوهر پنهان خُدا در هر جانی، که در خودجوئی انسان ، همچون مُرغی به پرواز در میآید و فروهر میشود. خُدا، شهباز پنهان جانهاست. خُدا، الماس وجود هر جانی است که در خودکاوی کشف و نمایان میشود و میدرخشد. زندگی در گیتی، در حقیقت، دُکانی برای خودجوئی و داد وستد چنین الماس پنهانی در وجود است. طاووس، پیکریابی خُدای رنگین کمانی است که رنگهای خود را در گیتی میافشاند، و با گسترش بُن و کان ِرنگین خود، گیتی را رنگین میکند. او همچنین به جهانبینی "سه تا یکتائی" یا "یَری تَنی" یا "سَهاکی" اشاره میکند که بُن و دانهی درخت گیتی و کیهان است ...
«شاد و خُرَّم و پیروز باشید»
![]() |
| کرمانشاه«کرماشان»- گهواره گوران«گاوارهی گوران»- ناحیهی کامران«ناوچهی کامران» سَد ِآزادی«بهندئاوی ئازادی» |
![]() |
| کرمانشاه«کرماشان»- گهواره گوران«گاوارهی گوران» چهرهی فصل پائیز در باغات گهواره ...! «چیرهی وهرزی پایز لهناو باخانی گاواره ...!» |
کرمانشاه«کرماشان»- گهواره گوران«گاوارهی گوران»- توتشامی«تویشامی، دوول دالان، چهمهن» غار خاموش«مهر خاموش»

Faramarz-Kay Babaei
اکتبر 19 ·2015
![]() |
![]() Faramarz-Kay Babaei
اکتبر 19 · ویرایش شد ·
غار خاموش«مهر خاموش» *** دیدگاهی آزاد و ناتمام در بارهی فلسفهی ارجمندی "غار=مَر" در جهانبینی اصیل ایران«مُغان» و آئین "یارسان": تاریکی و روشنائی در همهی جهانبینیها و ادیان و فلسفهها دارای جایگاهی ویژه است و از تصاویر بنیادی آنان میباشد که سرچشمهی مفاهیم انتزاعی گستردهای میشود. چگونگی رویکرد هر کدام از این جهانبینیها و ادیان و فلسفهها به این دو سراندیشه، در حقیقت، بازتاب دهندهی تصویر بنیادی آنها از خُدا و گیتی و انسان است. در جهانبینی "مغان" و آئین "یارسان"، تاریکی و روشنائی بُریده از هم نیست، بلکه روشنائی از تاریکی زائیده میشود. چنین تصویری از تاریکی و روشنائی، مفاهیم؛ "شک و یقین"، "کُفر و ایمان" و ... را به شکلی بنیادی دگرگون میکند. با چنین تصویری، تاریکنای شک، پیش نیاز پُرسش و جستجو است، تا روشنای جواب و یقین از دل آن زائیده شود. نفوذ این تصویر در عرفان ما چنان است که عارفان بزرگ، تاریکنای کفر را سر چشمهی ایمان میدانند. "مَر"، یکی از پیکریابیها و نامهای خدا در جهانبینی اصیل ایران«مُغان» و آئین "یارسان" است. واژهی "مَردُم" از دو بُن واژهی "مَر" و "دُم" ساخته شده است. بُن واژهی "مَر"، یکی از نامهای خُدا، و بُن واژهی "دُم" همان "تُخم=تَم=توم" است. بنابراین واژهی "مردم" به معنای تخم و گوهر خداست. رد پای چنین نامی از خُدا در بسیاری از نامهای مقدس و کُهن دیده میشود. دیر مرتوما، دیر مرجرجیس ، مرجرجس ، مرحنا، مرعبدا، مرماجرجس ، مرماری ، مرماعوث ، مریونان ... "مَردوک"، یکی از نامها و پیکریابیهای خُدا در سرزمین ایران و بابل است. "مَردوک"، از دو بُن واژهی "مَر" به معنای خُدا، و "دوک" یا "دوخ"، به معنای "نَی" است. در گذشته "دوک نخ ریسی" را از "نَی" میساختند. همچنان که در اشعار و اندیشههای مولوی میبینیم، "نَی"، اصل خودزائی و خودآفرینی خُدا در گیتی و جانهاست. نام شهر "مَریوان" نیز از دو بُن واژهی "مَری" و "وان" ساخته شده است. "مَر" یکی از نامها و پیکریابیهای خُدا، و "وان"، به معنای "خانه" و "آشیانه" است. بنابراین شاید بتوان نام "مَریوان" را "خانه و آشیانهی خُدا" معنا کرد. همچنانکه در روایت پردیوری از جشن خاونکار میبینیم، وجود سه روز تاریکی در غار "مَرنو" پیش نیاز آفرینش جشن خاونکار و آفرینش دنیائی نو و تازه است. "رستم" پهلوان اسطورهای شاهنامه برای دست یافتن به معجونی، که چشمهای کیکاووس و سپاهیان او را که از زیادهخواهی کور و نابینا شدهاند، به داخل "غار=مَر" تاریک میرود و دیو سفید را شکار میکند و خون جگرش را بر چشمان نابینای کیکاووس و سپاهیانش میچکاند تا چشمان نابینای آنها را بینا و روشن کند. نام "رستم" همان "رَئوَتَخمَه" و "تَهمَتن" است که به معنای "تخم روینده" میباشد. "تُخم" که همان "تَم" و "توم" باشد به معنای تاریکی نیز است. "کاوه"، قهرمان اسطورهای شاهنامه، همچنانکه از نام آن روشن است، به معنای "ایزد غار" میباشد. "کاوه"، ایزد قداست جان است که در برابر "ضحاک=اژی دَهاک=اصل آزار جان" به پا میخیزد و او را در غار تاریک به بند میکشد، تا به خواب رود و دنیائی از او آسوده شود. در ژرفای تاریک هر انسانی، کاوهای هست که "زندگی=ژی" را میافزاید و نگهبانی میکند، و همزاد با آن "ضحاکی" هست که به عنوان "نیروی ضد زندگی=اژی" عمل میکند و توسط کاوه به بند کشیده شده است. خُدا، که همان "بهمن" و "هوومن" و "هوومنا" و "مینویمینو" و "جام جم" و "دونادون" ... باشد، تخم تاریک پنهان گیتی و جانها و ذره هاست. چنین تخم پنهانی در جانهاست که در خودجوئی مرغ چهارپر و شهباز و فروهر میشود و به پرواز در میآید. در تصویر افلاطون از غار، روشنائی از بیرون غار بر انسان به بند کشیده در غار تابیده میشود. نفوذ چنین تصویری از پدیدهی روشنائی در غرب سبب بعضی از کج فهمیها نسبت به فرهنگ و روشنگری و علم و طبیعت ... شده است. خلاصه آنکه، "غار=مَر"، در جهانبینی اصیل ایران«مُغان» و آئین یارسان، جایگاه زایش و آفرینش ِ دنیای نو و تازه است. چنین تصویری، سپس، تا اندازهای، در ادیان سامی راه مییابد و همچنان که میبینیم، پیامبران این ادیان، برای ارتباط با الله و یَهوه، و آوردن آموزهی جدید، به "غار=مَر" میرفتند ... «شاد و خرم و پیروز باشید» |
کرمانشاه«کرماشان»- دالاهو«کرن»- ریجاب«ریژاو» «اَبودوجانه»
۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه
کرمانشاه«کرماشان»- سَرپُل ِزَهاب«سهرپیلی زههاو» < - - - > سَرمَست«گوواور" دامنهی کوه کَچَل
![]() |
| کرمانشاه«کرماشان»- سَرپُل ِزَهاب«سهرپیلی زههاو» < - - - > سَرمَست«گوواور" دامنهی کوه کَچَل «پادامهنی کویه کهچهل» |
![]() |
| کرمانشاه«کرماشان»- سَرپُل ِزَهاب«سهرپیلی زههاو» < - - - > سَرمَست«گوواور" دامنهی کوه کَچَل «پادامهنی کویه کهچهل |
![]() |
| کرمانشاه«کرماشان»- سَرپُل ِزَهاب«سهرپیلی زههاو» < - - - > سَرمَست«گوواور" دامنهی کوه کَچَل «پادامهنی کویه کهچهل» |
کرمانشاه«کرماشان»- سَرپُل ِزَهاب«سهرپیلی زههاو»- تاق گرا«گهرا» *** دیدگاهی آزاد و ناتمام در بارهی تاق گرا«گهرا»:
بنای تاق گرا«گهرا»، که در میان مردم بومی به تاق شیرین نیز مشهور است، در گردنه پاتاق بر سر راه کرمانشاه به سرپل زهاب و در ۱۵ کیلومتری شهرستان سرپل زهاب در کنار راه باستانی سنگفرشی بنا شده که فلات ایران را به میان رودان پیوند میداده است.
در مورد زمان ساخت این بنا دیدگاههای متفاوتی بیان میشود، برخی آن را به دوره اشکانی و برخی دیگر آن را به دوره ساسانی نسبت میدهند. برخی بر این باورند که این بنا در اواخر دوره ساسانی و احتمالاً زمان حکومت خسرو دوم (۶۲۸-۵۹۰م) ساخته شده است. اگرچه تاکنون کارکرد واقعی این بنا مشخص نشده، اما برای آن کارکردهای متفاوتی از جمله «یادگار احداث راه کاروانرو»، «توقف گاه موکب شاهی»، «اریکه سلطنتی»، «پاسگاه مرزی» و «بنای یادبودی از پیروزی» ذکر کردهاند.
اما باور بنده بر این است که برای شناخت جایگاه چنین بنائی نیازمند آنیم که نامواژهی گرا«گهرا» بر بستر فرهنگ اصیل ایران یا همان جهانبینی مُغان بررسی شود، تا شاید گشایشی در کشف رمز و راز فلسفهی ساخت آن بوجود آید.
واژهی گرا«گهرا» در زبان کُردی به معنای؛ تخم حشرات و ماهیها که هنوز جان نگرفته و نیز به تخم نارس درون شکم مرغ گویند.
واژهی گرا«گهرا» در زبان پارسی به حجام ، سرتراش ، دلاک گویند. و فراموش نکردهایم که در گذشته بخش مهمی از ابزار حجامت و سرتراشی و دلاکی را نَی تشکیل میدادە است.
در مورد زمان ساخت این بنا دیدگاههای متفاوتی بیان میشود، برخی آن را به دوره اشکانی و برخی دیگر آن را به دوره ساسانی نسبت میدهند. برخی بر این باورند که این بنا در اواخر دوره ساسانی و احتمالاً زمان حکومت خسرو دوم (۶۲۸-۵۹۰م) ساخته شده است. اگرچه تاکنون کارکرد واقعی این بنا مشخص نشده، اما برای آن کارکردهای متفاوتی از جمله «یادگار احداث راه کاروانرو»، «توقف گاه موکب شاهی»، «اریکه سلطنتی»، «پاسگاه مرزی» و «بنای یادبودی از پیروزی» ذکر کردهاند.
اما باور بنده بر این است که برای شناخت جایگاه چنین بنائی نیازمند آنیم که نامواژهی گرا«گهرا» بر بستر فرهنگ اصیل ایران یا همان جهانبینی مُغان بررسی شود، تا شاید گشایشی در کشف رمز و راز فلسفهی ساخت آن بوجود آید.
واژهی گرا«گهرا» در زبان کُردی به معنای؛ تخم حشرات و ماهیها که هنوز جان نگرفته و نیز به تخم نارس درون شکم مرغ گویند.
واژهی گرا«گهرا» در زبان پارسی به حجام ، سرتراش ، دلاک گویند. و فراموش نکردهایم که در گذشته بخش مهمی از ابزار حجامت و سرتراشی و دلاکی را نَی تشکیل میدادە است.
شیشه ٔ پرخون که گرا می مکد
بر امید نفع دل خوش میکند
(مولوی)
بر امید نفع دل خوش میکند
(مولوی)
و نیز بندر گرا از جمله ٔ بنادر معروف دوره ٔ ساسانی است .
و همچنین برخی از پژوهشگران بر این باورند که واژهی گرا«گهرا» به معنای "نیزار" میباشد.
...
و اما با یاری جستن از تصویراندیشیهای فرهنگ اصیل ایران، و با چیدن پازل معناهائی که در زبان کُردی و پارسی آمده است، بنده بر این باورم که پیوند این بنا با "نَی" و "تُخم" و "دانه" برای ما فاش میسازد، که این بنا، نمادی و نشانهای از آفرینندگی و انجام و "ههنجام" بوده، و شاید، جایگاهی برای اعلام همگانی شروع و پیوند بە فصل و جشن و گردهمائی آئینی و مردمی بوده است، کە در اعلام چنین آغازی، کسی یا کسانی، با آتش و مشعلی فروزان، آغاز چنین جشنی را به همگان خبر میدادهاند.
و همچنین برخی از پژوهشگران بر این باورند که واژهی گرا«گهرا» به معنای "نیزار" میباشد.
...
و اما با یاری جستن از تصویراندیشیهای فرهنگ اصیل ایران، و با چیدن پازل معناهائی که در زبان کُردی و پارسی آمده است، بنده بر این باورم که پیوند این بنا با "نَی" و "تُخم" و "دانه" برای ما فاش میسازد، که این بنا، نمادی و نشانهای از آفرینندگی و انجام و "ههنجام" بوده، و شاید، جایگاهی برای اعلام همگانی شروع و پیوند بە فصل و جشن و گردهمائی آئینی و مردمی بوده است، کە در اعلام چنین آغازی، کسی یا کسانی، با آتش و مشعلی فروزان، آغاز چنین جشنی را به همگان خبر میدادهاند.
بزرگان و آزادگان را بخوان
به جشن و به سور و به رای و به خوان
(فردوسی)
به جشن و به سور و به رای و به خوان
(فردوسی)
«زندگیتان همواره جشن و سور باد!»
کرمانشاە «کرماشان»- کوهستان دالاهو «کویسانی دالەهوو»- بابایادگار «باوە یاگار» «کانی قەسلان»
![]() کرمانشاە «کرماشان»- کوهستان دالاهو «کویسانی دالەهوو»- بابایادگار «باوە یاگار» «کانی قەسلان» *** «قداست و ارجمندی چشمهی قەسلان درآئین یارسان» در جهانبینی اصیل ایران«مُغان» و در آئین یارسان، عناصر چهارگانهی؛ خاک و آب و باد و آتش، مقدس و ارجمند هستند و هر یک از آنها پیکریابی خدا یا همان بُن و سرچشمهی پیدایش گیتی میباشند. در یکی از پیکریابیها، خُدا، هم مَی(=آب) و هم ساقی است، و جان، پیمانهای برای چنین مَی و آبی میباشد. آب جَم که در میان جَم نشینان گردانده میشود و هر جَمنشینی(=جان) جُرعهای از آن مینوشاد، آن آب، در حقیقت، پیکریابی خُدائیست که پیمانهها(=جانها) را با شیره و اشیره و اشهی خود پُر و سرشار میکند. مولوی » دیوان شمس » غزلیات من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا «شاد و خُرَّم و خندان باشید»
کرمانشاە «کرماشان»- کوهستان دالاهو «کویسانی دالەهوو»- بابایادگار «باوە یاگار»
نیایشگاه و جشنگاه و آتشگاه ِهزاران سالهی سیمُرغیان و خُرَّمدینان و یارسانیان ...![]() Faramarz-Kay Babaei *** «قداست و ارجمندی چشمهی قەسلان درآئین یارسان» در جهانبینی اصیل ایران«مُغان» و در آئین یارسان، عناصر چهارگانهی؛ خاک و آب و باد و آتش، مقدس و ارجمند هستند و هر یک از آنها پیکریابی خدا یا همان بُن و سرچشمهی پیدایش گیتی میباشند. در یکی از پیکریابیها، خُدا، هم مَی(=آب) و هم ساقی است، و جان، پیمانهای برای چنین مَی و آبی میباشد. آب جَم که در میان جَم نشینان گردانده میشود و هر جَمنشینی(=جان) جُرعهای از آن مینوشاد، آن آب، در حقیقت، پیکریابی خُدائیست که پیمانهها(=جانها) را با شیره و اشیره و اشهی خود پُر و سرشار میکند. مولوی » دیوان شمس » غزلیات من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا «شاد و خُرَّم و خندان باشید» ![]() ![]() Faramarz-Kay Babaei ((( «باوهیاگار» و گیتیگرائی و اصالت جان و زندگی در جهانبینی «یارسان» در پیوند با جهانبینی اصیل ایران و اندیشههای مولوی و حافظ و ... ))) آفرینش در جهانبینی اصیل ایران«مُغان» و در آئین یارسان، پیدایشی و رویشیست. هر چیزی و هر پدیدهای از بُن و دانهی خود پیدایش و رویش مییابد. خُدا، دانهی پنهان گیتیست. هر جانی و ذرهای به این اصل پنهان آبستنست. "بهمن" یا "هوومن" یا "وهوومنا" یا "مَنهوو" یا "داوو" یا "داهوو" یا "مینوی مینو" یا "سنسن" یا "جامجم" یا "دونادون" ... نامهای چنین اصل پنهان کیهانی هستند. روایت پیدایش «باوه یاگار» از دانهای انار و پیوند این روایت با آتش، تصویری از جهابینی آفرینش -بر اساس پیدایش و رویش- در فرهنگ و آئین یارسان را برای ما به نمایش میگذارد: بنیامین مهرهمو: سولتان ئهزهم، سولتان ئهزهم دانهی(=جوز، خدا) روی زمین، سولتان ئهزهم گەرە سا(تکوین یافتن) دانه وه حوکم خواجهم پهری نمایان پیرهی نهرگس چهم *** بنیامین مهرهمو: یادگاره و یار، ... ئهوسا بییش مهنزور یادگاره و یار سولتان ئهزیم داود نازار یادگارشان به ردهن ئهوگرهی نار پهری زمایشت بیا و بهس شهرد ئهمر سولتان بی یادگار قهویل کهرد نیاش وه تهنویر نه شهرارهی نار فهرما وه داوو سهر تهنویر بنار ... در این روایت، انار(خوشهی دانههای آتش) و تنور(آتشگاه) پیکریابی خُداست، و دانهی انار و باوهیاگار پیکریابی جان بطور عام است و هر جانی(دانهی انار و آتش) هم گوهر با خُدا(انار و آتشگاه) است و از خودافشانی آن آفریده میشود. آزمایش ِ در خرمن ِ آتش رفتن ... آزمایش ِ هم گوهر بودن جان با خُداست! در این جهانبینی، هر صورتی، لانه و آشیانهی اصل پنهان کیهانیست. مولوی: صد هزاران دام و دانه است اي خدا ما چون مرغانِ حريصِ بينوا دَم به دَم ما بستهي دامِ نويم هر يكي گر باز و سيمرغي شويم ميرَهاني هر دَمي ما را و باز سويِ دامي ميرويم اي بينياز! ما در اين انبار، گندم ميكُنيم گندم جمعْآمده، گُم ميكُنيم مينينديشيم آخِر ما به هوش كين خَلَل در گندم است از مكرِ موش موش، تا انبارِ ما حُفره زدهست وز فَنَش انبارِ ما ويران شدهست اوّل اي جان! دفعِ شَرِّ موش كن وآنگهان در جمع گندم جوش كن - - - در این جهانبینی، خُدا، تخم و دانهای پنهان در هر جانیست، که با خود جوئی، شهباز و سیمرغ و فروهری از آن بیرون میجهد و به پرواز در میآید. مولوی: ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید معشــوق تــو همسـایه و دیــوار به دیوار در بادیه ســـرگشته شمـــا در چــه هوایید گــر صـــورت بیصـــورت معشـــوق ببینیــد هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید ده بـــــار از آن راه بـــدان خـــانه بـــرفتیــــد یــک بـــار از ایـــن خانــه بــر این بام برآیید آن خانــــه لطیفست نشانهـــاش بگفتیــد از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید - - - هر جانی، کان و سرچشمهی این اصل پنهانست که ما در خود جوئی آن پیکریابی آن میشویم. مولوی: تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکته رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی - - - مولوی: مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد آن سوی که سوی نیست بیچون بپرد آن مرغ که از بیضه ی سیمرغ بزاد جز جانب سیمرغ بگو چون بپرد!؟ - - - مولوی: " ميميرد يکی عاشق ، ميگفت يکی او را در حالت جــان کندن، چونست که خـندانی گفتا، چوبپردازم، من جمله دهــــان گردم صد مرده همی خنـــــدم، بی خنده دندانی زيرا که يکی نيمم، َنی بود شـــــکر گشتم نيم دگرم دارد، عزم شـــــکر افشـــــانی - - - مولوی: "اگرچه ميوه حکمت، بسی بچیـــــد ستی اگر تو شيخ شــــــيوخی، و گر مُريد ستی تو خويش درد گمـان بُردهای و، درمانی توخويش قفل گمــــان بُرده ای، کليد ستی اگرزوصف تو دزدم، شحنـــــــــه عقلی و گر تمـــــام بگوئــــــــيم، ابايزيد ستی دريغ از تو، که در آرزوی غیـــــری تو جمال خويش ندیــــدی، که بی نديد ستی" - - - حافظ: "ساقی به نور باده، برافروز جــام ما مطرب بگو که کا رجهان شد به کام ما مادر پياله، عکس رخ يار ديده ايم ای بيخبر زلذت شرب مدام ما صوفی بيا که آيينه صافست جـــام ما تا بنگری صفای میلـــــــعل فام را راز دورن پرده، زرندان مست ُپرس کاين حال نيست، زاهد عالی مقام را" - - - پروتاگوراس- فیلسوف یونانی: انسان معیار همه چیز است، معیار هستی چیزهایی که هستند، و معیار نیستی چیزهایی که نیستند. «شاد و خُرَّم و پیروز باشید» ![]() کرمانشاە «کرماشان»- کوهستان دالاهو «کویسانی دالەهوو»- بابایادگار «باوە یاگار» «کانی قەسلان»- درخت مقدس *** حافظ شیرازی: درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد |
اشتراک در:
پستها (Atom)
































